آوای بی صدا

آوای بی صدا...کلبه بارانی دلم...

این یه سفرنامه است....یه دلنوشته است...نمیدونم...تو هرچی می خوای اسم بذار براش..قلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط راضیه نظرات () |

این یه بازیه...بازی اگر قرارها....توسط دوست عزیزم مرضیه به این قرار دعوت شدم....

دوستان خوبم  نون.www.takmezrabejavani.blogsky.com

دوست خوبم سارا:  www.sheidayeshab.blogfa.com

را به این قرار دعوت میکنم.

اگر قرار بود ماهی از سال باشم،مهر میشدم.آغاز فصل عاشقانه ها

اگر قرار بود روزی از هفته باشم،پنج شنبه می شدم.

اگر قرار بود عددی باشم 2+4 می شدم.

اگر قرار بود جهتی باشم شرق می شدم.

اگر قرار بود همراه باشم،عصای سفید می شدم.

اگر قرار بود نوشیدنی باشم،آب آلبالو می شدم.

اگر قرار بود گناهی باشم بزرگترین گناه می شدم.نا امیدی

اگر قرار بود درختی باشم، سرو می شدم.

اگر قرار بود میوه ای باشم سیب می شدم....

اگر قرار بود گلی باشم، آفتابگردان میشدم می شدم.سر به خورشید

اگر قرار بود آب و هوا باشم،بارانی می شدم.

اگر قرار بود رنگی باشم آبی می شدم.آرامش

اگر قرار بود پرنده ای باشم ،سیمرغ می شدم.بی باک و بی هراس

اگر قرار بود صدایی باشم،گریه نوزادی میشدم...تولدی دوباره می شدم.

اگر قراربود فعلی باشم،شکستن می شدم.

اگر قرار بود ساز باشم،دف می شدم...پرشور و حماسی.

اگر قرار بود کتابی باشم،شاهنامه  می شدم.

اگر قرار بود حسی باشم عشق می شدم.بخشنده.

اگر قرار بود جزیی از طبیعت باشم،آّب می شدم....رونده و پاک کننده.

اگر قرار بود شعری باشم:

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند.

 شب سلیس است، و یکدست ، و باز.

 شمعدانی ها

 و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان ،

 در فانوس به دست

و در اسراف نسیم ،

 گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.

 و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه

 

 عشق تر است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط راضیه نظرات () |

او جز من کسی را ندارد ،شاید توبه کند!خداوندا با او قهر نمی کنی؟

خدا:بنده من نماز شب بخوان  و آن یازده رکعت است.

بنده:خدایا خسته ام ،نمی توانم

خدا:بنده من  دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده:خدایا !خسته ام ! برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم!

خدا:بنده من  قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده:خدایا ! این سه رکعت زیاد است.

خدا:بنده من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام ! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله!

بنده:خدایا من در رختخواب هستم،اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد.

خدا:بنده من  همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله!

بنده: خدایا هوا سرد است ، نمی توانم  دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم

خدا:بنده من در دلت بگو یا الله ،ما نماز شب برایت حساب می کنیم.

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

ملائکه من دیدید! من آنقدر ساده گرفته ام  اما او خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید. دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده!

خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.

ملائکه من در گوشش بگویید پروردگار منتظر توست!

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود.

اذان صبح را می گویند.هنگام طلوع آفتاب است ای بنده بیدار شو!نمازت قضا می شود،خورشید از شرق سر برآورد.

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد!شاید توبه کند!

بنده من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آن چنان به تو گوش فرا می دهم که  انگار همین یک بنده را دارم و تو چنا ن غافلی که گویا صدها خدا داری!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط راضیه نظرات () |


Design By : Night Skin